با تو ام دوست خوبم

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
اول باید شهادت امام صادق (ع) رو خدمت همه دوستان تسلیت عرض کنم.
دوم از نظرات و انتقادها و توصیه های شما تشکر میکنم.
اما سوم.....

نمیدونم تا حالا دیدید وسط زمستون یه گل جرعت کنه و زیبایی خودش رو به رخ هوای سرد زمستون بکشه یا نه؟
یا در جوار مرداب یه گل قشنگ در کمال تواضع مانند گل هایی باشه که وسط گلستان دارن زندگی میکنند؟
چرا این رو گفتم ؟
می خواستم بگم دوست من تو همون گل هستی چون با وجود گرفتاری ها و یا رفاه دنیا راهت و خط زندگیت رو فراموش نکردی!
تو تسلیم افکار دیگران نشدی و عقیده درست خودت را استوار حفظ کردی.
من و دیگر دوستان از اینکه دوست تو هستیم خوشحالیم .
تو تنها نیستی .
درسته که برخی از رفقا رو از دست میدی.
اما یکی رو به دست میاری که به همه اونا می ارزه!
دوست من قدر خودت رو بدون!
چه اشکالی داره که بگن
گر خواهی نشوی همرنگ      رسوای جماعت شو
اگر این شخصیت رو حفظ کنی من به تو میگم :


صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
 که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
 من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
 و خاصیت عشق این است
 کسی نیست
 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را
 مرا گرم کن
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ
اجاق شقایق مرا گرم کرد
در این کوچه هایی که تاریک هستند
 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم
من از سطح سیمانی قرن می ترسم
 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خک سیاشان چراگاه جرثقیل است
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکک فلزات
اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا
 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد
 و آن وقت
حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد
چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید
و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم
 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

سهراب سپهری

یا حق.

/ 51 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
abolfazl zamani

سلام. اومدم سر زدم.بعد از اینم میام. وب خوبیه شما هم افتخار بدین

سلام دوباره اومدم... با اینکه اس ام اس خیلی کوتاه جواب می دادی و ازت بعیده اینقدر بنویسی ولی یه حسی ته دلم بهم میگه ممکنه خودت باشی... اگه خودتی و حدس من درست باشه و منو شناخته باشی می خوام بگم ک: عاشق روی جوانی خوش و نوساخته ام وز خدا صحبت اورا به دعا خواسته ام.... منتظر تاییدت می مونم...

سلام شاید خیلی مسخره باشه ولی حرفمو پس می گیرم شما اونی که من فکر می کنم نیستی... اینو وقتی فهمیدم که دیدم از سال 84 می نوشتی... اون یه دوست که من میشناسم سال 84 سال کنکورش بود خلاصه میروم چونان که قدم هایم هم خواهان ردپایم نباشند... یا علی

nh

سلام صدا کن مرا صدای تو خوب است [دست][گل][گل][گل]

nh

سلام منم به جمع up شده ها پیوستم هم اکنون در انتظار حضورتون هستیم[گل]

چادر خاکی

سلام. ممنون از اینکه کبله حقیرانه منو لایق دیدید و سر زدید ممنون. وبلاگ خوبیه. یعنی زیباست. راستی میلاد کرمیه(س) اهلبیت (ع) مبارک. اگر مایل باشید تبادل لینک داشته باشیم التماس دعا. یا علی باز زیر پاتاتونو نگاه کنید. خوشحال میشیم.

شهریار رحیمی

وبلاگ زیبایی داری به ما هم سر بزن. من لینکت کردم تو هم لطفا ما رو لینک کن.